مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

460

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هيزم بسيار جمع آورده ، بر ايشان بريختيم و آتش بر آن هيزم زديم و از دور ايستاده ، نظاره ميكرديم تا ببينيم كه ايشان را كار بكجا خواهد رسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفتاد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ساعد گفت : من با ياران خود ، آتش بر هيزم برزديم . خويشتن دور ايستاديم . پس از آن پيش آمده ، ديديم كه ايشان خاكستر شده‌اند . از خلاصى خويشتن فرحناك شديم و شكر خداى تعالى بجاآورديم و از آن جزيره بيرون آمده ، بكنار دريا روان شديم . و از يكديگر جدا گشتيم . من با دو تن از مملوكان هميرفتيم تا به بيشه‌اى رسيديم كه درختان بسيار داشت . بميوه خوردن مشغول بوديم كه ناگاه شخصى پديد شد كه گوش‌هاى پهن و دراز و چشمان درخشنده‌تر از مشعل فروزان داشت و گوسفندى بسيار مىچرانيد . چون ما را ديد ، شادى نمود و گفت : نزد من آئيد تا گوسفندى از براى شما ذبح كنم و شما را مهمان نمايم . ما نزد او شديم . غارى را بما نموده ، گفت : درين غار شويد كه در آنجا جز شما نيز مهمانان بسيار هستند . ما سخن او راست پنداشتيم و بغار اندر شديم و مهمانانى كه آنجا بودند ، همه را نابينا يافتيم . چون ايشان ما را احساس كردند ، گفتند : شما كيستيد ؟ گفتيم : ميهمانان هستيم . گفتند : چگونه در دست اين پليد گرفتار شديد ؟ كه اين غولست و آدميان همىخورد . ما را نابينا كرده ، همىخواهد كه ما را بخورد . ما بايشان گفتيم : اين پليدك شما را چگونه نابينا كرد ؟ گفتند : الحال شما را نيز نابينا كند . گفتيم : بچسان نابينا خواهد كرد ؟ گفتند : او از بهر شما قدحى چند شير بياورد و بشما گويد كه شما از سفر آزرده‌ايد . اين شير بنوشيد تا راحت بياييد . چون شما از آن شير بنوشيد ، درحال ، نابينا شويد . من چون اين سخن بشنيدم ، با خود گفتم : ديگر ما را حالت خلاصى نماند . پس گودالى در زمين كنده ، در آن گودال بنشستيم . چون ساعتى برفت ، آن